خطيب كعبه: شرح خطبه پرشور قمر منير بنى هاشم(ع) بر فراز كعبه در يوم التَّرويه سال 60ق; على اصغر يونسيان; چاپ اول, تهران: آيينه زمان, 1386 ش. أَلا! إِنَما الاَيّامُ قَد صِرنَ كُلّهَا عَجائِبَ حَتّى ليسَ فيها عَجائبُ!1 تمهيد آيا تاكنون خطبه اى كه گفته مى شود حضرت ابوالفضل عباس بن على(ع) در روز (ترويه) سال 60 ق بر بامِ كعبه ايراد فرموده است, خوانده ايد؟ آيا از اين خطبه آتشين هيچ خبرى داريد؟… اگر براى مطالعه در تاريخ و حديث, تنها به سُراغ مُوَلّفات اصيل و منابع اصلى مى رويد و به سخن اهل تدقيق و تحقيق گوش مى سپاريد, عجب نيست كه از اين خطبه و خبر آن چيزى نخوانده و نشنيده باشيد; زيرا در منابع قديم و قويمى كه درباره احوال اهل بيت رسالت و قافله حسينى به از چنين خطبه اى عَين و اَثَرى نيست. ظهور اين خطبه و آشنا شدن برخى از گويندگان و نويسندگان با آن, رهينِ انتشار كتابى عجيب است به نام خطيب كعبه2 كه چنين خطبه اى را معرفى و عرضه مى كند و آن گاه مباحثى به عنوان شرح و توضيح آن ارائه مى دهد. در گفتارِ حاضر لَختى به همين كتاب كه در اين روزگار آكنده از غرايب, خود يكى از غريب ترين و شگفتى زاترين منشورات عصر در حوزه دين به شمار مى رود, 3 خواهيم پرداخت. 4 نويسنده كتاب, (مهندس على أصغر يونُسيان) است كه گفته مى شود: (سال هاست از سنگرِ دانشگاه براى حمايت از حريم ولايت مدد مى جويد)5 و آثارى به نظم و نثر منتشر ساخته. 6 دوتَن از نويسندگان حوزوى بر اين كتاب تقريظ نوشته و آفرين خوانده اند: يكى آقايِ (شيخ جواد كربلايى) و ديگرى آقايِ (على اكبرِ مهدى پور). تقريظ هاى اين هر دو تن با دو پيشگفتار خود نويسنده كتاب, در فصلى مُقَدَّم بر فصلِ نخست ـ كه نويسنده كتاب اين فصلِ مُقَدَّم را (فصلِ صفرم)7 خوانده است! ـ جاى گرفته است. كتابِ خطيب كعبه ـ آنسان كه اشارت رفت ـ شرحى است بر متنى عربى, و آن متن عربى كوتاه, بنابر ادعاى مؤلّف, (خطبه اى) است كه (حضرت أباالفضل8 العباس(ع)) بر بالايِ بامِ كعبه ايراد فرموده و منبعِ آن نيز, باز بنابر ادّعاى مؤلّف, كتاب مناقب ساداة9 الكرام تأليف سيدعين العارفين هندى است كه هم بنابر ادّعاى مؤلّف, در كتابخانه مرحوم علامه ميرحامدحسين هندى موجود است. 10 چه مؤّلفِ كتاب و چه آقايِ مهدى پور ـ كه هر دو بر صحت و أصالتِ اين متن پاى فشارند ـ, هيچ يك خود كتابِ مناقب الساداة الكرام موردِ ادعا را در اختيار ندارند11 و ـ آنسان كه از پيشگفتار مؤلّف برمى آيد ـ تنها رونوشت همين خطبه را (آقاى مهندس سجادى) ـ كه ايشان را هم نمى شناسيم ـ از آن كتاب اخذ كرده و در اختيار مؤلف قرار داده است. 12 با ابهامى كه در باب مأخذ اين خطبه ادعايى وجود دارد, بيشترين تأكيد و عنايتِ نويسنده و تقريظ نويسان به خودِ متن و ظاهر و باطنِ عباراتِ آن معطوف است. هم آقاى شيخ جواد كربلايى كه نخستين تقريظ را بر كتاب نوشته اند و هم مؤلّف كتاب از (مضامينِ عاليِ) خطبه ياد مى كنند13 و آقايِ مهدى پور كه دومين تقريظ را نوشته اند, بر دو نويسنده پيش گفته سبقت جُسته, در ستايش اين خطبه سنگ تمام گذاشته اند.

14 مؤلِّف كتاب و دو تقريظ نويسِ آن نسبتِ اين كلام را به حضرت أبوالفضل(ع) ثابت مى دانند15 و به ويژه آقاى مهدى پور و مؤلّف هر دو كوشش دارند خوانندگان را در باب اين نسبت, بى گمان سازند. از قضا به نظر مى رسد بعضى مخاطبان هم اين خطبه نوپديد را مهم پنداشته, 16 حتى در عرصه تاريخنگارى و دين پژوهى قابلِ استناد انگاشته اند. 17 اما اين خطبه كه بدين سان از گروهى دل بُرده, چيست و چگونه است؟ متنِ خطبه و تَنَبُّهات برخاسته از آن متنِ خطبه, بنابر كتاب خطيب كعبه, 18 از اين قرار است: (بسم اللّهِ الرَّحمنِ الرَّحيم الحَمدُللّهِ الذى شَرَّف هذا (اشاره به بيت) بِقُدُومِ أَبيهِ (اشاره به امام حسين عليه السلام) مَن كانَ بالاَمسِ بَيتاً أصبَحَ قِبلَةً. أيُهّا الكَفَرَةُ الفَجَرَةُ! أتَصُدُّونَ طَريقَ البَيتِ لاِمامِ البَرَرَةِ؟ مَن هُوَ أحَقّ بِهِ مَن سائِرِ البَريَّة؟ وَمَن هُوَ أدنى بِهِ؟ وَلَولا حِكمُ اللّهِ الجَلِيةُ وَأسرارُهُ العَلِيةُ وَاختِبارُهُ البَريةُ, 19 لَطارَ البَيتُ إليهِ قَبلَ أن يَمشى لَدَيهِ. قَدِ استَلَمَ الناسُ الحَجَرَ, والحَجَرُ يَستَلِمُ يَدَيهِ. وَلَولَم تَكُن مَشِيَّةُ مَولايَ مَجبُولةً مِن مَشِيةِ الرَّحمنِ, لَوَقَعتُ عَلَيكُم كَالصَّقرِ الغَضبان عَلى عَصافيرِ الطّيرانِ. ـ أتُخَوّفُوِنَ قَوماً يَلعَبُ بَالموتِ فِى الطُّفولِيَّةِ فَكَيفَ كانَ فِى الرُّجُولِيّةِ؟ وَلَفَدَيتُ بِالهامّاتِ لِسَيّدِ البَرّياتِ دُونَ الحَيواناتِ. هَيهاتَ! فَانظُرُوا ثُمَّ انظُرُوا مِمَّن شاربُ الخَمرِ وَمِمَّن صاحِبُ الحَوضِ وَالكَوثَرِ وَمِمَن فى بَيتِهِ الغَوانيُّ السُّكرانُ ومِمَّن فى بَيتِهِ الوَحيُ والقُرآنُ, وَمِمَّن فى بَيتِهِ اللَّهَواتُ وَالدَّنَساتُ وَمِمَن فى بَيتِهِ التّطهيرُ والآياتُ. وَأنتُم وَقَعتُم فِى الغَلطَةِ الَّتى قَد وَقَعَت فيها القُرَيشُ, لاِنَّهُم أرادُوا قَتلَ رَسُولِ اللّه صَلَّى اللّهُ عَلَيهِ وآلِهِ وَأنتُم تُريدُونَ قَتلَ ابنِ بنتِ نَبيِكُم. وَلايُمكِن لَهُم مادامَ أميرُالمؤمِنينَ عَلَيهِ السَّلام حَيّاً, وكَيفَ يُمكِنُ لَكُم قَتلَ أبى عَبدِاللّه الحُسينِ عَلَيهِ السَّلامُ مادُمتُ حَيّاً سَليلاً؟ تَعالَوا اُخبِرُكُم بِسَبيلِهِ, بادِرُوا قَتلى, واضرِبُوا عُنُقى لَيَحصُلَ مُرادُكُم. لابَلَغَ مِدارَكُم, وَبَدَّدَ أَعمارَكُم وَاَولادَكُم, وَلَعَنَ اللّهُ عَلَيكُم وَعلى أجدادِكُم). اكنون بجاست ترجمه اى را هم كه در خود كتاب خطيب كعبه از اين متن به دست داده اند, از نظر بگذرانيد: (به نام خداوند بخشنده مهربان حمد خدايى را سزاست كه اين بيت را به قدوم پدر او (اشاره به ابى عبداللّه الحسين(ع) شرافت داد; خدايى كه ديروز گذشته (اينجا) براى او بيت بود, ولى امروز [به يمن قدوم پدرش] قبله گرديد. اى كافران فاجر و فاسق! آيا ادامه امر حج را براى امام پاكان و نيكان مانع مى شويد؟ چه كسى سزاوارتر از او به خانه كعبه است؟ چه كسى از او به كعبه نزديك تر است؟ اگر حكمت هاى آشكار خدا و اسرار بلندبالا و امتحان نمودن بندگان او [به وسيله اين خانه] نبود, هر آينه اين بيت به سوى او پرواز مى كرد; قبل از آنكه امام حسين(ع) قدم به طرف آن بردارد. مردم استلام حَجَر مى كنند, ولى حَجَر دست او را استلام مى نمايد. اگر مشيت و خواست مولاى من از مشيت خداى رحمان سرچشمه نمى گرفت و به آن تعلق نداشت, هر آينه مانند مرغ شكارى غضبناك كه بر گنجشك هاى در حال پرواز هجوم مى آورد, بر شما حمله مى آوردم ـ آيا قومى را مى ترسانيد كه آنها در كودكى مرگ را به بازى مى گيرند, پس چگونه است در بزرگى ـ و به جاى حيوانات, سران و مهتران شما را در برابر او فدا مى كردم. هيهات! نگاه كنيد آن هم به دقت و ببينيد [سزاوار است پيرو چه كسانى باشيد] از كسى پيروى كنيد كه شارب الخمر است يا از كسى كه صاحب حوض و كوثر است؟ از كسى كه در خانه او آوازخوان هاى مست وجود دارد يا از كسى كه در بيت او وحى و قرآن است؟ از كسى كه در خانه او هوسرانى و آلات لهو و لعب و پليدى است, يا از كسى كه در خانه او پاكى و نشانه هاى خداست؟ شما در گمراهى و انحرافى واقع شديد كه قريش در آن قرار داشتند; مراد آنها كشتن رسول خدا(ص) بود و شما كشتن فرزند دختر پيامبرتان را اراده نموده ايد. تا زمانى كه اميرالمؤمنين(ع) زنده بود, بر ايشان كشتن پيغمبر خدا(ص) ممكن نبود, چگونه براى شما كشتن ابى عبداللّه الحسين(ع) امكان پذير است مادامى كه من ـ كه ذرّيه على(ع) هستم ـ زنده باشم؟ بياييد تا شما را به راه كشتن امام حسين(ع) آگاه كنم: به قتل من مبادرت ورزيد, گردن مرا بزنيد تا مراد شما حاصل گردد. خداوند شما را به مقصودى كه براى آن دور هم جمع شده ايد نرساند و عُمرهاى شما را كوتاه و اولادتان را متشتّت و پراكنده سازد و شما و اجدادتان را لعنت كند).

20 اگرچه خوانندگان بهره وَر از فُنون أَدَبيّت و عَرَبيّت و حديث و كلام و تاريخ را از يكبار مطالعه اين متن, سر رشته كار به دست خواهد افتاد و حاجتى به اطاله كلام نخواهد بود, به مصداقِ (وَذَكِّر فَإنَّ الذِكرى تَنفَعُ المُومِنين) (ص 51, ى 55) و تنها براى جلبِ توجه و تَنَبُّهِ طالب علمان ابجدخوانى چون خود, در اينجا, درباره بعضى فقره هاى متن ياد شده كلمتى چند به قلم مى آورد تا قَدرى فضايِ گفت وگو بى غُبارتر گردد و به ويژه روشن شود آيا سلامت و سلاسَت و صلابتى كه ادعا شده است در متن و محتواى اين خطبه هست, آنچُنان است كه مدعيان گفته اند و شرحِ آن خواهد آمد, و آيا به راستى از ديدِ زبان و بيان و سبك و أسلوب, اين سخنان, به سخنانِ مردمانِ فرزانه و سخندان, ـ برتر از آن: ـ به كلام آسمانفرساى پروردگان بيت نبوت و امامت مى ماند يا نه؟ و آيا اين تنها دستاويز مدعيان كه ادعاى هماهنگى اسلوب و بيان و محتواى خطبه با سخنان خاندان رسالت است, ادعايى مقبول است و راهى به دهى مى برد؟ پس تنها به چند نكته از نكاتى كه در اين باره گفتنى است مى پردازيم. در همان سطر دوم خطبه درباره (كعبه) گفته شده است: (مَن كانَ بالأمسِ بيتاً أصبح قبلةً). راستى اين عبارت چه معناى معقولى دارد؟ مترجم چه توجيهى براى تطبيق ترجمه پيشنهادى اش با متن در اختيار خواننده مى تواند نهاد؟ آيا از (كعبه) با لفظ (مَن) ياد شده است؟! قائل, در همان آغاز, مخاطبانش را به صراحت (كافر) و (فاجر) مى خواند! آيا خردپذير است كه فرزند فرزانه اميرمؤمنان بر بام كعبه رود و فرياد كند: (أيُها الكَفَرَةُ الفَجَرَة)؟! بالطبع چنان سخنرانى خاصى بر بام خانه خدا ـ به تعبير آقاى مهدى پور ـ: در حضور هزاران حاجي21 و طوافگر ايراد گرديد[ه است])22 آيا حضرت ابوالفضل(ع) بر خود روا مى داشته است كه ميهمانان ضيافت رحمن و توده مسلمانان را (كَفَره فَجَره) بخواند؟! هم آقاى مهدى پور كه بر اين كتاب تقريظ و آفرين نوشته اند و هم نويسنده خود كتاب, مى دانند چنين خطابى نارواست; لذا ـ دانسته يا ندانسته ـ دست به توجيه و تأويل يازيده اند. آقاى مهدى پور مخاطب اين خطاب را (هيئت حاكمه)32 دانسته اند و نويسنده كتاب (حاضرين در بيت اللّه الحرام را كه براى كشتن حضرت اباعبداللّه الحسين(ع) در آنجا گرد آمده بودند)42 مخاطب اين خطاب شمرده است. بى گمان چه آقاى مهدى پور و چه نويسنده خطيب كعبه مدعى نيستند كه همه يا اكثريت آن (هزاران حاجى و طوافگر) از (هيئت حاكمه) و يا از مزدوران سازماندهى شده يزيد بن معاويه بوده اند. اكثريت قاطع حاضران, توده مسلمانان حج گزار بوده اند و اى بسا تنى چند از (هيئت حاكمه) يا مزدوران سازماندهى شده نيز در ميان ايشان حاضر بوده باشند. حال آيا رواست و خردپذير است كه فرزند فرزانه على مرتضى(ع) بر بام كعبه در ميان آن (هزاران حاجى و طوافگر) فرياد كند: (أَيُهَا الكَفَرَةُ الفَجَرَة!) و مخاطب و مرادش همان افراد معدود مزدور يا (هيئت حاكمه) باشد؟! آيا اين مصداق همان (تخصيص اكثر) نيست كه از گوينده حكيم سر نمى زند و عقلا آن را مستهجن مى شمارند؟ پس از نسبت كذايى كفر و فجور, مخاطبان بدين عبارت مورد پرسش واقع مى شوند: (أَتَصُدُّونَ طَريقَ البيتِ لاِمامِ البَرَرَةِ؟) همين اندازه كه خواننده اندكى عربى بداند, حتى بدون مراجعه به معاجم تخصصى و تنها از راه اُنس متعارف با لسان قرآن مجيد, فراياد مى آورد كه طريقه طبيعى كاربرد فعل (صَدَّ) و ديگر صيغ آن در اين مقام از راه مقرون ساختنش با حرف جرِ (عَن) است;52 به عبارت ديگر متوَقَّع آن بود كه بخوانيم: (أتَصُدُّونَ عن طَريقِ البيت… ). آيا اين اندازه از هنجارشناسى عربى و اُنس با زبان قرآن چيزى است كه اهل خانه امير بى رقيب كلمه از آن بى بهره باشند؟! هرگز! در ميانه هاى خطبه مى خوانيم: (… لَوَقَعتُ عَليكُم كَالصَّقرِ الغَضبانِ على عَصافير الطَّيرانِ). با صرف نظر از سجع بارد و مبتديانه و تكلف آلود عبارت, تنها مى پرسيم: (عصافير الطَّيران) يعنى چه؟ (طيران) (به سكون ياء) چه لغتى است؟ مترجم (عصافير الطَّيران) را به (گنجشك هاى در حال پرواز) ترجمه كرده است; پس پيداست كه (طَيران) به سكون ياء را همان (طَيَران) (مصدر (طارَ) به زبرِ ياء) مى خواند; ولى اى كاش مى دانستيم كدام عرب فصيح و چگونه گنجشكانِ در حال پرواز را (عصافير الطَّيران) مى خوانده است؟! پسان تر مى خوانيم: (أتُخَوِّفُونَ قَوماً يَلعَبُ بالموتِ… ). هرچند از ديد نحوى رواست كه با اسم جمع, مانند (قوم), معامله مُفرد نيز كنند, 26 ليك از لسان پروردگان مكتب قرآن كه آكنده است از اسم جمع (قوم) كه بارها و بارها با آن معامله جمع كرده اند, 27 بيوسيده آن نيست كه به جاى (قوماً يلعبُ) گفته باشند: (قوماً يلعبون)؟ و بدين ترتيب آيا مقتضاى سبك شناسى كتاب و سنت28 و تعرف به لسان آن, اين نيست كه در باب چنين استعمالى درنگ كنيم؟ لختى پسان تر مى خوانيم: (… انظُروا مِمَّن شاربُ الخَمر ومِمَّن صاحبُ الحوض والكَوثَر, ومِمَّن فى بَيتِه الغَوانى السّكران ومِمَّن فى بيِته الوحى والقُرآن, ومِمَّن فى بَيتِه اللَّهَواتُ والدَّنَسات ومِمَّن فى بيته التّطهيرُ والآياتُ… ). مى پرسم: همين (انظروا ممن شاربُ الخمر) يعنى چه؟ اين چه اسلوبى است؟ آيا مترجم كه آزادانه و دليرانه به ترجمه و معناگذارى كلام پرداخته است, متوجهِ نقصان نحوى عبارت نيست؟! همين اشكال در (ممّن صاحبُ الحوض والكوثر) نيز قابل طرح است. در همان فقره پيش گفته, تعبيرِ (الغَوَّانى29 السُّكرانُ) به كار رفته و مترجم آن را به (آوازخوان هاى مست) ترجمه كرده است. (السُكران) (به ضمِ سين) چه واژه اى است و يعنى چه؟ در اواخر خطبه مى خوانيم: (ولا يُمكِن لَهُم… ) آيا به جاى (لايُمكِن) (كذا; به جزم), انتظار نمى رفت تعبيرى نظير (لم يُمكن) بيايد؟ در همين اواخر خطبه آمده است: (… كيفَ يُمكِنُ لكم قتلُ أِبى عبداللّهِ الحُسَينِ(ع) مادُمتُ حَيَّاً سليلاً؟) بالطبع مراد از (سليل) در اينجا (فرزند) است;30 ولى (مادُمتُ… سَليلاً) يعنى چه؟ (مادُمتُ حياً) معناى معقولى دارد. آدمى تا سرآمدِ معينى در قيد حيات دنيوى است و از آن پس (حَى) (بدين معنا) نخواهد بود; ولى آيا (فرزند) كسى بودن هم سرآمدِ معينى دارد؟ آيا كسى مى تواند تا زمانى مشخص فرزند فلان شخص باشد و پس از آن ديگر فرزند آن شخص يا ـ به طورى كه از عبارت (سَليلاً) برمى آيد ـ مطلقاً فرزند نباشد؟ براى (مادام كه من… فرزند باشم) در اينجا چه معناى معقولى تصور مى توان كرد؟!… گويا هيچ! و درست از همين روى مترجم نيز كه بارها خود را از بندِ مضايقِ واژگانى و دستورى متن رهانيده است, در ترجمه اين عبارت نوشته: (تا مادامى كه31 من ـ كه ذريّه على(ع) هستم ـ زنده باشم). در نفرين پايانى خطبه مى خوانيم: (لا بَلَغَ اللّهُ مِدارَكُم). (مِدارَكم) كه در متن خطبه (ص 48) به همين ريخت, و در دو جاى ديگر كتاب (ص 337 و 339) در گفتاورد از متن خطبه, به ريخت (مَدارَكُم), ضبط گرديده است ـ چه واژه اى است و چه معنايى دارد؟ واژه نامه هاى تازى در اين باره چندان يارى نمى رسانند. مترجم در ترجمه اين فقره نوشته است: (خداوند شما را به مقصودى كه براى آن دور هم جمع شده ايد نرساند). متأسفانه هيچ توضيح نداده اند كه اين معنا را از كجا به دست آورده اند. از ديگر سو تكرار ضبط (مداركم) در صفحات مختلف كتاب, راه را بر اين گمان نيز مى بندد كه اين واژه (مُراد) ـ و نه (مَدار) يا (مِدار) ـ بوده باشد [كه از قضا با ترجمه پيشنهادى مترجم نيز (مُراد) سازگارتر است!!]. واپسين سخن خطبه, اين نفرين است: (وَلَعَنَ اللّهُ عَلَيكُم وعَلى أجدادِكُم).

كاربرد حرف جَرِّ (على) براى فعل (لَعَنَ) به غايت از هنجارهاى طبيعى زبان عربى دور است و تنبه بدين نكته براى كسى كه با زبان قرآن كريم32 آشنا باشد يا حداقل متن زيارت عاشوراى معروف را از نظر گذرانيده باشد, آسان خواهد بود. پردازنده اين عبارت ـ كه احتمالاً در اصل عربى زبان نبوده است ـ, ميان صورت هايى چون (لعنةُ اللّهِ على فُلانٍ) و (لَعَنَ اللّهُ فلاناً) خَلط كرده و اين خلطَ عَجَميانه چيزى است كه در ادبيات ما سابقه دارد. 33 به ياد داشته باشيم در هر زبانى, به ويژه زبان عربى, خروج از هنجارهاى رسمى و روندهاى طبيعى و قوانين معيار زبان و لغت و دستور آن, شواهد و نمونه هايى دارد, ليك اگر مواردى از اين برون شده ها و ناسازگارى ها در يك متن كوتاه فراهم آيد, آيا باز مى توان از صلابت و سلاست و جزالت و فَخامت آن متن دم زد و آن متن را از ديدِ سبك شناختى هماهنگ با عالى ترين نمونه هاى شيوايى و رسايى از آن زبان قلم داد؟ آيا مى توان خاصّه اگر متن ياد شده به خودى خود خاستگاه روشنى نداشته و صدور و پيدايى آن در پرده ابهام جاى داشته باشد, (خلاف آمد)هاى آن متن را موجب تغليظ و تشديد ابهام ها و تاريكى هاى پيرامون آن نديد؟ آيا گزاف نيست كه بخواهيم آشنايان متن متينى چون صحيفه سجاديه و فصاحت نامه شكوهمندى چون نهج البلاغه شريف را قانع سازيم كه خطبه ادعايى كتاب خطيب كعبه نيز از لسان آن خاندان سخندان و سخن سنج و سخن شناس و سخن گستر تراويده و با آن چكادهاى شيوايى و رسايى پهلو مى زند؟!… (چراغ مرده كجا, شمع آفتاب كجا؟!). 34 از ديگر نشانه هاى كذب در مثلِ چنين خبرى كه گفته مى شود متن سخنرانى حضرت ابوالفضل عليه السلام بر بام كعبه و در حضور حج گزاران, آن هم در چنان فضا و اوضاع تاريخ پراهميتى (يعنى روز ترويه سال 60 ق) است, نفس عدم اشتهار, بل عدم تواتر اصل واقعه, از نشانه هاى دروغين بودن آن است. علامه فقيد, مرحوم آيت اللّه ميرزا ابوالحسن شعرانى در رساله نغز و پرمغزى كه در علم درايه پرداخته است, چنين مى نويسد: بسيارى علماء مِن جمله علامه در نهاية الاصول و شهيد در درايه ذكر نموده اند كه اگر دواعى مردم در نقل مطلبى بسيار [باشد] و مع ذلك متواتر نشود, دليل بر كذب ناقل آن خواهد بود; مثل آنكه مؤذنى از مناره بيفتد; خبر آن در شهر منتشر مى شود و اگر يك نفر خبر دهد [و بس], بايد او را تكذيب كرد; يا اگر شهرى بين قم و تهران موجود باشد, خبر آن متواتر مى شود; و اگر يكى خبر داد [و بس] البته پذيرفته نيست; و اگر كسى ادعا كند كه حضرت پيغمبر(ص) ده نماز بر مردم واجب كرده و مردم پنج نماز معروف را نقل كرده اند, هيچ كس قبول نمى كند. صاحب جواهر اين قاعده را بسيار به كار برده من جمله در نجاست عرق جُنُب از حرام و حرمت نافله براى كسى كه نماز قضا بر ذمه دارد, مى گويد: اين مسائل عام البلوى بايد در روايات و بين علما معروف باشد, و چون يك يا دو نفر روايت كرده اند, اعتبار ندارد. از اين قبيل است حديثى كه در تفسير على بن ابراهيم نقل نموده كه حضرت امام جعفر صادق(ع) (صراط مَن أنعمت عليهم غيرالمغضوب عليهم وغيرالضالّين) قرائت كرده. چون شيعه سيصد سال در حضور ائمه(ع) روزى پنج وقت نماز مى خواندند و اگر قرائت به اين كيفيت واجب بود, تمام رُوات بايد اين حديث را نقل كرده [باشند] و متواتر شده باشد. شايد امام در مقام تفسير عبارت اخرى فرموده: (ولا الضالين), يعنى (غير الضّالّين); راوى گمان كرده كه بايد به اين كيفيت قرائت كرد. 35 آن مرحوم در يكى از تعاليق حديثى فاضلانه خود بر شرح كافى نيز آورده است: ذَكَرَ العلماءُ الاُصوليُّونَ مِن عَلائِم كِذبِ الخَبَرِ, عَدَمُ تَواتُرِ مَا مِن شأنِهِ أَن يَتَواتَرَ وَمَثَّلُوا لذلِكَ بِخَبَرِ سُقوطِ المؤُذِنِ من المَنارةِ يَومَ الجُمُعَةِ فى المَسجِدِ الجامِعِ إذا لم يَتَواتر, وَ وُجودِ بَلَدٍ عَظيمِ بينَ بغداد وَسرَّ مَن رَآه لَم يَرَهُ أَحدُ. 36 حاصل معنا: عالمان اصولى يكى از نشانه هاى دروغين بودن خبر را اين دانسته اند كه آنچه مى بايد متواتر شده باشد, به تواتر نرسيده باشد. در اين موضوع خبر فروافتادن مؤذّن را از مناره مسجد جامع و در روز جمعه در صورتى كه به تواتر نرسيده باشد, همچنين وجود شهرى بزرگ را در ميانه بغداد و سامرا كه احدى آن را نديده باشد, مثال آورده اند. بجاست براى هرچه روشن تر شدن مطلب, موضع توضيح ياد شده علامه شعرانى و حديثى را كه گفتار آن مرحوم ناظر بدان است, ياد كنيم. در روضه كافى روايتى است, از اين قرار: (ابن محبوب, عن أبي أيوب, عن بُريد بن معاوية قالَ: سَمِعتُ أبَا جعفرٍ ـ عليهِ السلام ـ يقولُ: إنَّ يَزيدَ بنَ مُعاويةَ دَخَلَ المَدينَةَ وَهُوَ يُريدُ الحَجَّ, فَبَعَثَ إلَى رجُلٍ مَن قُريشٍ فَأتَاهُ فَقَالَ لَهُ يَزيد: أَتُقِرُّلى أَنَكَ عَبدٌ لِى, إن شئتُ بِعتُك وَإِن شئتُ استَرقَيتُكَ فَقالَ لَهُ الرَّجُلُ: واللّهِ ـ يايَزيدُ! ـ مَا أَنتَ بِأكرَمَ مِنِّي في قُريشٍ حَسَباً ولاَ كَانَ أَبُوكَ أَفضَلَ مِن أَبي في الجاهِلِيةِ وَالإسلامِ وَمَا أَنتَ بأَفضَلَ مِنِّي فى الدِينِ وَلا بِخَيرٍ مِنِّي فَكَيفِ أُقِرُّ لكَ بما سأَلتَ؟ فَقالَ لَهُ يزيد: إِن لَم تُقِرَّ لى واللّهِ قَتَلتُكَ! فقالَ لَهُ الرَّجُلُ: ليسَ قَتَلُكَ إيايَ بأعظَمَ مَن قَتلِكَ الحُسينَ بنَ عَلِيٍ ـ عليهما السَّلامُ ـ ابنَ رسولُ اللّهِ ـ صَلّى اللّهُ عليهِ وآلِه ـ فأمَرَ بِهِ فَقُتِلَ. (حَديث عَلِي بن الحُسينِ ـ عَلَيهُما السلامُ ـ مَعَ يَزيد ـ لعنَهُ اللّهُ) ثُمَّ أرسَلَ إلى عَلي بن الحُسينِ عليهما السلام فَقالَ لَهُ مَثلَ مَقالَتِهِ لِلقُرَشي; فَقَالَ لَهُ عَلِي بن الحُسينِ ـ عليهِما السَّلامُ ـ: أرَأيتَ اِن لَم أُقرَّ لكَ أَليس تقتلِنى كَما قَتَلتَ الرَّجُلَ بالامس؟ فَقالَ لَهُ يَزيدُ ـ لَعَنَهُ اللّهُ ـ: بَلى ! فَقَالَ لَهُ عليُّ بنُ الحُسين ـ عليهِما السَّلام ـ: قَد أَقرَرتُ لكَ بما سألتَ; أَنا عبدٌ مُكرَه, فَاِن شَئتَ فأَمسِك وَإن شئتَ فَبع, فَقالَ لهُ يزيد ـ لَعَنَهُ اللّه ـ: أَوَلى لكَ! حَقَنتَ دَمَكَ ولم ينقصكَ ذلكَ مَن شَرَفِك). 37 حاصل معنا: … از بُريد بن معاوية منقول است كه گفت: از حضرت أبوجعفر (امام باقر) عليه السلام شنيدم كه مى فرمود: (يزيد بن معاويه به مدينه اندر آمد و آهنگ حج داشت. پيش مردى از قريش كَس فرستاد و مرد به نزد او آمد. يزيد وى را گفت: آيا از براى من خَستو مى شوى كه تو برده منى, اگر خواهم بفروشمت و اگر خواهم به بردگى مى دارمت؟ مرد او را گفت: به خدا ـ اى يزيد! ـ نه تو از من به حَسَب در قريش گرامى ترى و نه پدرت در جاهليت و اسلام از پدرم برتر بوده, و نه تو در دين برتر از منى و نه از من بهترى, پس چگونه از براى تو بدانچه درخواستى خستو شَومَ! يزيد وى را گفت: به خدا اگر از براى من خستو نشوى تو را خواهم كشت! مرد او را گفت: اينكه مرا بكشى گران تر از كشته شدن حسين بن على ـ عليهما السلام ـ پسر رسول خدا ـ صلى اللّه عليه و آله ـ به دست تو نيست!

پس دستور داد و مرد را بكشتند. ) آن گاه به نزد على بن الحسين ـ عليهما السلام ـ كس فرستاد و مانند آن چه با آن مرد قرشى گفته بود با آن حضرت بگفت. على بن الحسين عليهما السلام به او فرمود: بگو بدانم اگر از براى تو خستو نشوم آيا همانسان كه ديروز آن مرد را بكشتى مرا نخواهى كشت؟ يزيد ـ كه خدايش نفرين كناد!ـ گفت: چرا. پس على بن الحسين عليهما السلام به او فرمود: از برايت بدانچه درخواستى خستو شدم, من برده اى ام كه بناخواست خود به بردگى وادار شده ام, پس اگر خواهى نگاه دار و اگر خواهى بفروش. يزيد ـ كه خدايش نفرين كناد!ـ گفت: تو را بهتر است!38 خونت را پاس داشتى و اين از ارجمندى ات نيز چيزى نكاست). علامه شعرانى در باب همين روايت پس از تذكّر پيش گفته و در ادامه آن مى نويسد: (… و سَفَرُ يَزيدَ إلى الحِجاز لَم يَنقُلهُ اَحَدٌُ ولو كانَ حَقاً لَتَواتَرَ…): 39 خبر سفر يزيد را به حجاز هيچ كس نقل نكرده است; و اگر چنين رخدادى راست مى بود, هر آينه خبرش متواتر مى شد. 40 موضوع سفر يزيد به حجاز, موضوعى است كه ـ به قول محدث نورى(رضوانُ اللّهِ عليه)ـ (أهلِ سِيَر و تواريخ برخلاف آن همداستان اند)41 و مرحوم شعرانى آن را مصداق قاعده پيش گفته قلمداد فرموده كه الحق قاعده اى مهم و كارآمد در عرصه وضع شناسى است. 42 الغرض, آيا خردپذير است خبر خطبه اى كه به تصريح دلدادگانش (در حضور هزاران حاجى و طوافگر ايراد گرديد[ه است]), 43 نه تنها به تواتر نرسد, حتى در قالب خبر واحدى كه از ديد تاريخى سزاوار اعتنايى هرچند قليل باشد, نقل و روايت نشود؟ اكنون مستند خبر حاضر كتاب و مؤلفى است كه بر فرضِ وجود خارجى, 44 از قضا و از هم اكنون, به خاطر همين نقل فوق العاده شاذ, مورد بدگمانى و اتهام است; چه, نقلى را كه سده ها در هيچ منبع و مأخذ معتنابهى ديده نشده و مقتضاى درستى اش تواتر آن بوده45 در قالب خبرى مخدوش و با متنى نااستوار پيش روى ما نهاده است. سعى باطل اشاره كرديم كه در كتاب خطيب كعبه, خود (خطبه) ـ يا به عبارت دقيق تر: متن مُلَفَّقِ مَلحون ادعايى ـ را, گواه صحت ادعا گرفته اند. آقاى مهدى پور نوشته اند: باتوجه به اينكه ما به هيچ وجه به كتاب مناقب الساداة الكرام44 دسترسى نداريم, براى اثبات انتساب اين خطبه به قمر منير بنى هاشم(ع) هيچ راهى نداريم, به جز تعبيرات بلند, واژه هاى نورانى و محتواى بسيار والاى خطبه كه از مقام والاى القا كننده آن حكايت مى كند و اين يكى از راه هاى اثبات نسبت يك سخن به صاحب سخن مى باشد.47 معارف والا, حقايق درخشان, معانى روشن و مطالب ژرفى كه (خطيب كعبه) با اسلوبى بديع, بيانى شيوا, منطقى استوار و تعبيرى بسيار والا در اين خطبه به كار برده, ما را از ارائه هرگونه سند و منبعى بى نياز مى سازد كه چنين حقايق تابناك و دقايق درخشان هرگز از هيچ منبع ديگرى جز چشمه سار زلال ولايت سرچشمه نمى گيرد.48 خوشبختانه متن خطبه را خوانندگان گرامى از نظر گذراندند و بهتر است در باب نورانى بودن يا نبودن واژگان و بلندى يا كوتاهى تعبيرات و استوارى يا نااستوارى منطق آن, خود باز تأمل و داورى كنند. پرسشى كه در اينجا باز پرسيدنى است, اين است كه: آيا از بُن به كارگيرى چنين روشى براى صحت يا عدم صحت انتساب اين خطبه, موجَّه و اطمينان آور است؟ آقاى مهدى پور براى موجَه فرانمودن منهج خود در اثبات نسبت اين خطبه, عمل دو تن از دانشمندان اسلامى را گواه گرفته اند: يكى (مرحوم آيت اللّه كاشف الغطاء) كه در الفردوس الاعلى با استناد به اسلوب و شيوه سخن اهل بيت عصمت و طهارت(ع), صدور دعاى صباح را از آن خاندان مُسَلَّم شمرده است. 49 ديگر (ابن ابى الحديد معتزلى) كه در باب انتساب خطبه شِقشِقيّه, با استناد به سخن ابن خشّاب, از حيث سبك, نسبت آن خطبه را به اميرمؤمنان على(ع) استوار دانسته است. 50 حق آن است كه نام و روش دو عالم ياد شده, مددى به منهج آقاى مهدى پور نمى رساند و قوّتى به استدلال ضعيف ايشان نمى بخشد. در مورد اوّل, فارغ از نفس بحث انتساب دعاى صباح به اميرمؤمنان على(ع), متأسفانه عمل علامه فقيد, مرحوم آيت اللّه شيخ محمدحسينِ آل كاشف الغطاء ـ أعلى اللّه مقامه الشريف ـ با همه جلالت و نبالتى كه او راست, به سبب تسامح خاصى كه در بعضى ابواب علوم منقول به خرج مى دهد, حجت نتواند بود. براى آنكه خوانندگان ارجمند قائل اين كلام را به تَجاسُر و ادعاى بى دليل منسوب ندارند, نمونه اى به عرض مى رسانم: شيخ طُريَحى هرچند (از اجلّه علماى معتمدين است), در كتاب منتخب مسامحات بسيارى نموده كه بر اهل بصيرت و اطلاع پوشيده نيست. 51و25 مرحوم كاشف الغطا در همتاى همان كتاب الفردوس الاعلى كه اظهارنظرش در باره دعاى صباح مندرج گرديده است53, يعنى كتاب موسوم به جَنَّة المأوى, بيان مى دارد همين كه خبرى را صاحب بحار يا طريحى در المنتخب نقل كرده باشد, از حيث اعتبار تاريخى54 بسنده است, تا چه رسد به آن كه سيد بن طاوس در لهوف يا شيخ مفيد در ارشاد و مانند ايشان روايتش كرده باشند!55 همين گونه معتبر قلم دادن كتابى چون المنتخب كافى است تا فرانمايد, علامه كاشف الغطاء ـ رضوان اللّه تعالى عليه ـ در مباحث نقلى متسامح بوده است. 56 اعتماد فوق العاده اى كه بر لهوف ابن طاوس(رض) ابراز مى دارد57 نيز البته خالى از مسامحتى نيست58 و آوازه مقتل ارزنده ابن طاوس نبايد اهل نظر را از مواضع قابل نقد و تأملى كه در آن هست, غافل دارد و جلالت شخصيت مؤلف يكسره به پاى اتقان و صلاح و سداد مؤلفات وى نهاده شود. 59 وانگهى, گذشته از تسامحات, داستان دعاى صباح, داستان ديگرى است. در واقع, آن داورى اديب و اسلام شناس بزرگى چون علامه فقيد آيت اللّه شيخ محمدحسين كاشف الغطاء ـ قدس اللّه روحه ـ درباره متنى است كه براستى از ديد لغت و ادب و محتوا ستايش سخن شناسان را برانگيخته و مهم تر از آن دست كم, ادعا شده است در همين قرون اخير به خط مبارك اميرمؤمنان (صلوات اللّه و سلامه عليه) زيارت شده است. 60 اگر داورى سبك شناختى مرحوم كاشف الغطاء ـ رَفَعَ اللّهُ دَرَجَتَه ـ كارى مى كند, استوارتر ساختن نسبت چنين متنى است; نه متنى مجهول و مخدوش و مغلوط و مبهم كه يكباره سر از كَتمِ غيب درآورده و حتى نسبت به آن به يك عربى زبان باسواد مستقيم السليقه استوار نتواند بود, تا چه رسد به فرزند اميرمؤمنان و عمِّ والاگهر سيدساجدان (صلوات اللّه وسلامه عليهم اجمعين). در باب اديب أريب مفضالى چون ابن خشّاب و دانشمند واسع الاطلاع سخن شناسى چون ابن ابى الحديد, بَينونَت از اين هم روشن تر است; چه, ايشان خود از اركان ادبيت و عربيت اند و خرده بينانه با اعاظم اين فن لِمَ ولانُسَلِّم ها مى كنند61 و حجيت كلامشان فراتر از اين داوريهائى است كه اكنون ما با آن روياروييم و همين خطبه ادعايى عليل و پرابهامى را كه از حضرت ابوالفضل مى خواند و خوانندگان اين مقال خود مى توانند ببينند و درباره اش داورى كنند, (بديع) و (شيوا) و (نورانى) و (والا) قلم مى دهد!! وانگهى, كلامى كه ابن أبى الحديد و ابن خشّاب درباره آن گواهى مى دهند, 62 كلامى است كه: أولاً, گروهى از اعاظم محدثان و اديبان و متكلمان عامه و خاصه, از ديرباز, ياد كرده و حتى نقل و گزارش نموده اند63 و در كتاب هاى نامور و بلندپايه اى چون خود نهج البلاغه عزيز آمده است. اين كجا و آن خطبه ادعايى كذايى كجا؟!… آيا تأييد و تقويت چنين خطبه ريشه دار معروف و مستندى از راه قرائن سبك شناختى, با تأييد متنى به كلى مجهول كه حتى منبع نقل آن نيز شناخته است, همتا و همسان خواهد بود؟ به عبارت ديگر: به كار بردن ملاحظات سبك شناختى در حق خطبه اى چون شقشقيّه كه در منابع و مصادر مختلف معروف و مذكور افتاده, آيا همسان و همپايه كاربرد اين ملاحظات در حق هر متن ديگر است؟ از راه تمثيل مى توان گفت: ادعاى آقاى مهدى پور بدين مى ماند كه اگر نمره 5/19 را مى توان با ارفاق 20 قلمداد كرد, با نمره هاى زير 10 نيز مى توان چنين كرد! آيا چنين قياسى مع الفارق نيست؟ ثانياً, خود خطبه شقشقيّه آيتى از فصاحت و بلاغت و صلابت است كه حتى منكران انتسابِ آن هم بى شك منكر اين عظمت ادبى و جلالت لفظى نبوده اند. بهترين گواه مدعاى ما نيز اين است كه منكران نهج البلاغه و شقشقيّه آن را برساخته سيدرضى يا سيدمرتضى قلمداد كرده اند و اين هر دو برادر از اختران درخشان آسمان ادب عربى و صاحب نثرى ممتاز و نظمى دلنوازند كه منكران هم بدان آگاه و خستو بودند. القصه, چنين خطبه اى كه (مردى از آن همى زايد)64 كجا و خطبه مخدوش و مغلوط مورد گفتگوى كتاب خطيب كعبه كجا؟ سبك شناسى, اگر بتواند نسبتى را آنگونه تأييد و تقويت كند, نسبت چنان متنهاست كه اقتضاى چنان داورى ها در آن باشد; نه متنى كه حتى انتساب آن را به بيان عربى زبانان باسواد عادى هم نمى توان پذيرفت. * نويسنده كتاب خطيب كعبه بر نورانيت خطبه ادعايى ياد شده تأكيد خاصى دارد. مى گويد: (اين خطبه نورانى مانند نورافكن پرتوفشانى است كه فضاى موجود را منور, و مانند مشكى است كه مشام جان شيفتگان اهل بيت عصمت و طهارت(ع) و عشّاق ابى عبداللّه الحسين وأباالفضل العباس (عليهما السلام) را عطرآگين نموده است). 65 وى در پيشگفتارى كه بر چاپ دوم كتاب نوشته است, آورده: (عده اى از بزرگان اهل علم و معرفت و كمال كه در رشته متن شناسى ساليان سال تلاش نموده, 66 با آشنايى اى كه از67 خاندان رسالت(ع) و نوع كلام و كلام هاى زيبنده آنان دارند و صحت كلام نور را تشخيص مى دهند, به حقير اظهار داشته68 كه اين خطبه نيازى به ذكر سند ندارد و خود گوياى آن است كه از ناحيه مقدسه قمر منير بنى هاشم, حضرت اباالفضل69 العباس ـ عليه السلام ـ, شرف صدور يافته و تنها كسى كه شايستگى و شهامت اظهار چنين جملات پرصلابت در مقابل آن دشمنان خون آشام و شمشير به كف70 را داشته, آن بزرگوار است). 71 اين (عده) ـ كه از (انشا)ى مولف عاقبت معلوم نمى شود كه (جمع) هستند يا (مفرد)! ـ متأسفانه دلايل خود را بر ادعاى غريبى كه دارند مورد تصريح قرار نداده اند; پس تنها مى توان به قولشان متعبد شد! هرچند باتوجه به اينكه صاحب قول را نمى شناسيم, راه تعبد نيز بكلى بسته است!!… بارى, پرسشى بى امان خاطر آدمى را مى شوراند; و آن, اين است: بر فرض اينكه آن (عده) متن شناس واجد چنان توان خارق العاده اى در تمييز اقوال و متون از يكديگر باشند, و باز بر فرض اينكه تمام كاستى ها و نااستوارى هاى لفظى و معنايى متن خطبه ناديده گرفته شود, اين (عده) محترم از كجا معلوم كرده اند كه جز آن حضرت هيچ كس (شايستگى و شهامت) بيان چنان سخنانى را ـ بر فرض آنكه به راستى سخنانى استوار و پرصلابت باشد ـ نداشته است؟! نمونه را باز برفرض صلابت و استوارى آن سخنان ـ چرا سرور ما حضرت على بن الحسين شهيد(ع) ـ نتواند واجد آن (شايستگى و شهامت) باشد؟ آيا آن (عده) حضرت أبوالفضل(ع) را در همه چيز از جميع ياران و پيرامونيان و خاندان سالار شهيدان, بى هيچ استثنا, برتر مى دانند؟ و اگر نه, چرا در همين اظهارنظر كوتاه, اينگونه گزافه مى گويند و ندانسته (شايستگى و شهامت) بزرگوارى چون حضرت على بن الحسين شهيد ـ عليهما السلام ـ را اينسان فرو مى كاهند و درباره آنچه نمى دانند به داورى مى نشينند؟! پرسش صريح تر اين است: آن عده كه تا بدين اندازه نسنجيده اظهارنظر مى كنند و حتى حد كلمات و وزن تعابير عرف و زمان خود را نمى شناسند, آيا آنقدر صلاحيت دارند كه نسبت متنى را ـ بدون ملاحظه سند آن ـ اثبات يا نفى كنند؟! البته كار بدين آسانى نيست. 72 كسانى كه آسانگيرانه, به صرف تَصَفُّح (و احياناً تفحص) در حديثنامه هاى موجود ـ يعنى: همين حديثنامه هايى كه از اكاذيب غاليان و موضوعات مرويِّ حشويان تهى نيست ـ, مى پندارند چنان شناخت و انسى به اساليب كلام و تعابير و لغات امامان(ع) حاصل كرده اند كه مى توانند, على رغم فاصله اى هزار و چندصد ساله, اصيل از برساخته قرار دهند, گويى از اين نكته غافل اند كه بسيارى از واضعان و جاعلان و مزوِّران و مُخَلِّطانى كه اسباب جعل و تزوير و تخليط را در حديثنامه فراهم ساخته اند, به همان اساليب كلام و تعابير و معايير زبانى به مراتب آشناتر و مأنوس تر بوده و از هزار و يك فن باريك در اين كار آگاه بوده اند كه امروزيان, دست كم: به واسطه محدوديت هاى ناشى از بعد زمان, از وقوف بر آن به هر روى محروم اند. شايد عده اى مى پندارند جاعلان و واضعان و تحريفگران حديث, تنها بقالان كوفه و حمالان بصره و خربندگان حجاز بوده اند و اينان را وقوف و دانش و نكته سنجى و سخندانى و موقع شناسيى نبوده است كه در زير و بم وضع و تحريف و تزوير به كار توانند برد و امر را بر دانشوران و دانش آموختگان مُشتبه و مُلتبس توانند كرد. بماند كه سخن بقالان و حمالان و خربندگان نيز به واسطه صبغه تاريخى و ديرينگى (Archaism) ناگزير زبان, در ديده ما بدان سادگى و بيمايگى و ركالت و فضاحت كه معاصرانشان مى ديده و مى يافته اند نخواهد بود. و باز بماند كه دانسته نيست ما را حتى مايه تمييز سخنان سست و نااستوار بى دانشان و نافرهيختگان از كلام بهنجار و مقام به اندام ارباب ادب و اميران كلمه باشد!… كه اگر بود ركالت هاى همين متن ادعايى كتاب خطيب كعبه را صلابت و سلاست و فصاحت نام نمى نهاديم!! بارى, سخن اينجاست كه: بسيارى از راويان متهم, از قضا مردانى دانشور و حتى از معاشران امامان(ع) و نخبگان علمى مكتب بوده اند كه هريك به علتى از طريق صواب منحرف گرديده و به زخم تيغ زهرآگين آز و دنياخواهى و يا بدفهمى و كوته بينى بر خاك انحراف غلتيده و كسانى را نيز در پى خود روان ساخته و خاك نشين كرده اند. ابوالخطاب (محمدبن أبى زينب/فـ: 138 ق) كه از بنفرين ترين غاليان و دروغزنى بيشرم بود كه فرقه پرفتنه خطّابيّه را راهبرى مى كرد, و گفته اند حاصل رواياتى كه در مذمت او رسيده در حد تواتر است, آرى! همين مرد گمراه گمراهگر پيش از آنكه به ضلالت افتد, از مرتبطان بيت امامت و كسى بود كه مسائل اصحاب را مى آورد و پاسخ آن را گرفته, بديشان مى رسانيد. 73 شلمغانى (محمدبن على/فـ: 322 ق) از پيشوايان اصحاب و فقيهى از فقهاى شيعه به حساب مى آمد كه به واسطه حسدى كه بر حسين بن روح ـ رضى اللّه عنه وارضاه ـ مى برد بناى مخالفت و انحراف گذاشت و مدعى نيابت خاصه شد و سپس مذهبى غاليانه را بنيان نهاد و جنبشى اباحى ـ سياسى پديد آورد. على الظاهر بعضِ كتاب هايى كه وى پيش از انحراف نوشته بود, به غايت نزد شيعه متداول و مورد استفاده بوده است و همين از پايگاه مهم و معتبر دوران استقامت و صلاح وى در جامعه اماميه حكايت مى كند. 74 ابونصر هبةاللّه احمد بن محمد كاتب (زنده در 400 ق) كه گفته مى شود نواده دخترى أبوجعفر محمد بن عثمان عمرى بود و بسيار سماع حديث كرده و در كلام دستى داشت, كسى است كه كتابى از براى ابوالحسين بن شبيله علوى زيدى نوشت و در آن امامان را سيزده تن به حساب آورد و زيد شهيد را نيز از امامان قلمداد كرد!75 على بن عبداللّه بن عمران قرشى مخزومى (معروف به ابوالحسن ميمونى), همروزگار نجاشى, خود مردى آگاه به فقه بود; كتابى در حج تصنيف كرده و سال ها در مكه قاضى بوده و در رد اهل قياس قلم فرسوده است; با اين همه, هم عقيده و هم روايتش فاسد بود. 76 ابوالمفضل محمد بن عبداللّه بن مطّلب شيبانى (297 ـ 387ق) محدثى حرفه اى و كثير الروايه و خوش حافظه بود كه در طلب حديث سفرها كرد. در آغاز كار منحرف نبود ليك پسان تر به تخليط مبتلا گرديد و خويش را به دروغزنى و حديث سازى و سندپردازى بيالود. 77 اين كسان را, نمونه وار, ياد كرديم تا معلوم بداريم بعضى راويان متهم, بسى بيش از ما با احاديث و اساليبِ كلام امامان(ع) آشنا و به زمان و مكان و فضاى زندگى ايشان آگاه بودند و احياناً خود از متخصصان فقه و حديث به شمار مى رفتند و چنان نبود كه با زبان و بيان و كنايات و اشارات اهل بيت(ع) ناآشنا باشند و نتوانند ـ دست كم تا اندازه اى ـ از آن سبك تقليد كنند; به عبارت ديگر اگر ما از راه سبك شناسى مى خواهيم كلام اصيل را از كلام برساخته بازشناسيم, برخى از برسازندگان كلام خود سبك شناسان حرفه اى و به آن سبك و بيان و به مراتب از ما آگاه تر و نزديك تر بودند و توان شبيه سازى آن را داشتند (مگر آنكه به چيزى نظير نظريه (صَرفه) كه در باب اعجاز قرآن مطرح است, در عرصه حديث نيز معتقد شويم; كه آن هم شدنى نيست; زيرا: اولاً, وقوع كذب و جعل و وضع حديث در تاريخ مسلم و شواهد حديثى و تاريخى آن بيشتر و استوارتر از آن است كه در آن هيچ ترديد توان كرد. ثانياً, خلاف فرض مدعيان تمييز نيز هست; چه, ايشان وقوع جعل و تزوير را در روايات قبول دارند ليك خود را به اتكاى شناختى كه از سبك و اسلوب روايات دارند قادر به تمييز روايات مجعول مى دانند). در رجال كشى ـ يا به تعبير دقيق تر: اختيار معرفة الرجال شيخ الطائفه طوسى ـ در روايتى از يونس بن عبدالرحمن78 كه طى آن چرايى نگاه سختگيرانه يونس در پذيرش احاديث توضيح داده مى شود: از جمله مى خوانيم: (… قالَ يُونُس: وافَيتُ العِراقَ فوَجدتُ بها قِطعَةً مَن أَصحابِ أبى جَعفرٍ(ع) وَوَجَدتُ أَصحابَ أبي عبداللّه(ع) مُتوافِرينَ, فَسَمِعتُ منهُم وَأَخذتُ كُتُبَهُم, فَعَرَضتُها مِن بَعدُ على أبي الحَسَنِ الرّضا(ع) فأنكَرَ مِنها أَحاديثَ كَثيرَةً أن يكونَ مَن أَحاديثِ أبي عبداِ(ع), وَقالَ لى: إنَّ أباالخّطابِ كَذَبَ على أبي عبداللّهِ(ع); لَعَنَ اللّهُ أَباالخَطابِ! وكَذلِكَ أصحابُ أبى الخطابِ يَدُسُونَ هذِهِ الاحاديثَ الى يَومِنا هذا فى كُتبِ أصحابِ أبيِ عبداللّهِ(ع)… ). 97و80 حاصل معنا: يونس گفت: به عراق آمدم و آنجا گروهى از اصحاب حضرت أبوجعفر (امام باقر) ـ عليه السلام ـ را يافتم و اصحاب حضرت أبوعبداللّه (امام صادق ـ ع ـ) را فراوان ديدم; پس از ايشان سماع حديث كردم و كتاب هايشان را ستاندم; و پسان تر آن را بر حضرت أبوالحسن الرضا(ع) عرضه داشتم و آن حضرت بسيارى از احاديث آن را انكار فرمود كه از احاديث حضرت ابوعبداللّه (امام صادق ـ ع ـ) باشد و به من فرمود: أبوالخطاب بر أبوعبداللّه (امام صادق ـ ع ـ) دروغ بسته است. خداوند ابوالخطاب را نفرين كناد! به همين سان اصحاب أبوالخطاب اين احاديث را تا به امروز در كتاب هاى اصحاب ابوعبداللّه (امام صادق ـ ع ـ) نهان مى سازند… . اين يونس بن عبدالرحمن خود از جليل ترين ياران و شاگردان امامان ما و كسى است كه در عصر حضرت رضا(ع) در ميان شيعه نوعى مرجعيت علمى و دينى هم داشته; مردى عابد, تيزبين, حديث شناس, فقيه, و فراتر از عصر و عرف روزگار خويش كه مدايح مَرويّ از امامان اهل بيت عليهم السلام و نخبگان شيعه در حق وى براستى حيرت زا و رشك انگيز است. 81 (و تفصيل احوال و خدمات و حسنات وى خود بايد موضوع يك تك نگارى باشد).

آرى! چنين شخصيت جليل القدر و بيهَمالى در علم و فضل و فضيلت, با مكانتى كه در حديث شناسى دارد و پيداست از هركس و هرجا و نسنجيده و بى محابا نقل روايت نمى كند, در جايى كه خود بى واسطه شاگرد امام معصوم است و نَفَسِ آل محمد(ع) را دريافته, در فضايى كه فضاى حضور شيعيان و مواليان و جاى داد و ستد معارف اهل بيت است, با چشم و گوش باز و عقل و هوش سرشار از ياران دو امام معصوم كه مردمانى مجهول و منكر نيستند, اخذ حديث مى كند; و چون دستاوردِ طلب خود را بر امام زمان و حجت عصر خويش عرضه مى دارد, آن حضرت احاديث فراوانى (احاديث كثيره) را مورد نفى و انكار قرار داده, با اين بيان خود خاطر نشان مى فرمايد كه يونس, با همه اهليت و شناختى كه دارد, در اخذ آنها مصيب نبوده است! هنگامى كه حال و كار عالم نكته سنج و عيارشناس بزرگ و مطّلعى چون يونس بن عبدالرحمن, آن هم در عصر (حضور) امام معصوم (نه غيبت) و در ميان ياران و شاگردان امامان اين باشد كه در خبر اختيار معرفة الرجال آمده است, دعوى صاحب نظرى در تمييز صحيح از سقيم بدون تامل در اسناد و تنها به دلالت ذوق پرورده خويش, آن هم با اين بُعدِ زمان و… , راستى از چه كس مى سزد؟! در پرده پندار 1. آقاى مهدى پور كه به تصريح خودشان (به هيچ وجه) به كتاب مناقب الساداة الكرام دسترس ندارند82 و آن را نديده و نخوانده اند, از آن به عنوان (كتاب ارزشمند)83 و (أثر ارزشمند)84 و از نويسنده اش به عنوان (محقق پرتلاش) و (فرزانه) و (پژوهشگر ارجمند), شادروان… 85 ياد كرده اند! اى كاش توضيح داده بودند كه ارجمندى آن كتاب ناديده و محقِّق بودن و پرتلاش بودن نويسنده آن از كجا برايشان مكشوف شده است؟ ايشان بدون آنكه هيچ آگاهيِ زندگينامه اى از مولف ياد شده به دست دهند, نوشته اند: (بسط مقال پيرامون مؤلف فرزانه را به فرصت ديگرى موكول مى كنيم, به اين اميد كه معلومات بيشترى را از منابع آن سامان [ظ= هندوستان] به دست آورده, به محضر خوانندگان گرامى تقديم نماييم. )86 حق آن بود كه اگر اطلاعات اندكى هم درباره اين (سيد عين العارفين هندى) كه ادعا مى شود كتابى به نام مناقب الساداة الكرام دارد در اختيار ايشان هست, ارائه آن را به كسب (معلومات بيشتر) موكول نسازند. اگر هم ايشان نيز چون ما نه از چيستى آن كتاب خبرى دارند و نه از كيستى مؤلف آن, به حكم كريمه (ولاتقفُ ماليسَ لك بهِ علمُ انَّ السمعَ والبَصَرَ والفُوادَ كلُّ اولئكَ كانَ عَنهُ مسؤولا)87 روا نيست بر چيزى و كسى كه نمى شناسند آنگونه ثنا بخوانند و از ارج و احترامش دم بزنند. گذشته از متن خطبه, هم (عين العارفين هندى) ناشناس است و هم (مناقب الساداة الكرام) او. بر فرض هم كه چنين شخصى و چنان كتابى وجود داشته باشد و بر فرض آن كه (فاضل) هم بوده باشد ـ نه مانند بسيارى از (ورق سياه كُن)هاى قرون اخير!ـ86 از كجا معلوم كه مردى مانند فاضل دربندى بوده باشد؟ اين گفتار را گنجايى آن نيست كه بتفصيل متعرض احوال و شيوه فاضل دربندى گردد. هم كتاب اكسير العبادات فى أسرار الشهادات او و هم داورى كه از روزگار خود او تا امروز درباره او و كتابش به قلم آورده اند, همه در دسترس است, و خواهندگان خود بازتوانند جست. حتى اگر نخواهم مانند بعضِ محققان معاصر, كتاب مرد را كه خود (ملاى باسوادى بود و از بزرگ ترين فقيهان عصر خويش), 89 (سرشار از خرافات و تحريفات و مجعولات)90 بخوانم, و بخواهم ملايم ترين شيوه گفتار و داورى را در باب كتاب او اختيار كنم,